تبليغاتX
MC.H
در پی پیک نیک خوبی که با سرجوخه امیر و مموش (ملقب به محمدرضای زید باز ) به پارک چیتگر داشتیم و پس از تناول جوجه کبابی نیکو به قمار پرداختیم، قسمتی از ماجرای پوکر بازون را به نظم در آوردم که در این سال سی، عجم را به پارسی زنده کرده می کنم

* اجالتاً اگه پوکر بلد نیستید بی خودی، زور نزنین که آلودگی محیط زیست در بر داره!

دست اول چون به نیک آغاز گشت

                                           کردم از اول ۳ بی بی را دشت

آنچنان مسرور گشتم از بی بی

                                           مرتیکه مگه تا حالا زید ندیدی؟!

زید باز بی ادب پارول داد

                                           آن امیر چاق، چیپ را دوبل داد

من ز خوشحالی زدم یک پانصدی

                                         زید باز رفت جا، اوه! چه سرعتی!

ناگهان کرد آن پانصد، هزار

                                        داد برخواست از من با هوار

کردم از ناچاری من آن را قبول

                                        کرد در کانم، او آورد فول!

دادمش از بهر او یک رست نصف

                                        شدم در آن دست اول من کِنف

دست دوم را چو دادیم شاد گشت

                                        آن مموش از حول دستش مات گشت!

ناگهان زد او یکی دو دوبلکی

                                       شد ز آنش سه کارت دوبلکی

ای بابا شانس امیرو را سپاس

                                      بهر 3 بی بی ما آورد 3 آس

دادم او را یک هزاری باز دوبار

                                      کردم از فحش و چرند او را بار

آن امیرو داد ز خوشحالی دو گوز

                                     شد در کانم همی بس سوخت و سوز

دست چرخید و باختم بسیار

                                     روزگار با ما نبود امروز یار

زندند پارول در یکی دست، هر دو تا

                                     حرص و آزم کرد پشتم را دو تا

زدم بر پارولشان باز پانصدی

                                   پارول اول شدش ۲ پانصدی

گفتم ای مال خر و پارول، چرا؟

                                   میزنی بر کله ی ما گول چرا؟

نگو آن زید بازِ چاقِ خیره سر

                                  شده او رنگ، همی بی دردسر

پانصدی دادم دوباره منِ خنگ

                                در هوایم کردند آن دو هر دو لنگ

در یکی دستی تبانی ساختیم

                                با مموشک دست خوبی پاختیم

داد من را او سه ۹ از لا به لا

                               بردم از سرجوخه من بی چون و چرا

چون مموشک باج را درخواست کرد

                                دوزاری امیرو را راست کرد

پس گرفت پولش را ز من او با کتک

                                 تا تو باشی که نزنی هی کلک

باختیم این روز پولی بس کلفت

                                تا نباشم من که هی زنم بولوف

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:21  توسط حمیدرضا مروج | 
 

موتور سواری که چهار لا پنج لا نمیشه!

از عکس بالا کدام نتیجه را می گیرید؟

الف- واقعا جای تقدیر داره که این فرهنگ در جامعه جا افتاده که موتورسواران از کلاه ایمنی استفاده کنند.

ب- واقعا جای تاسف داره که این فرهنگ در جامعه جا نیافتاده که موتورسواران از کلاه ایمنی استفاده کنند.

پ- عدم رعایت فاصله ایمنی توسط موتور سوار عقب در حقیقت عدم رعایت شئونات اسلامی است و باید به جد با آن برخورد شود، آن هم در ملا عام.

ت- تو این مملکت اصلا حقوق شهروندان رعایت نمیشه! آخه موتور بیچاره چه گناهی کرده که علاوه بر حمل این همه بار، باید توسط راننده موتور هم مورد تجاوز قرار بگیره! 

ث- آقا این روش نه تنها بد نیست بلکه علاوه بر صرفه جویی در مصرف سوخت و کمک به پشتوانه اقتصاد مملکت، خود یک نوع نرمش بدنی و کسب آمادگی جسمانی برای فعالیت های طول روز را فراهم می آورد که نقش عمده ای در سلامت جامعه دارد.

ج- موتور نکته انحرافی است. مسئله اصلی توقف پیکان در زیر تابلو توقف ممنوع می باشد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:28  توسط حمیدرضا مروج | 
گويند در سالهايي دور پادشاهي لارج مسلك از بلاد فارس در زمان وكيل الرعايا به حكومت كازرون منتسب شد و ظفر الرعايا لقب گرفت و او را تلخكي بود بد سعادت از شهر طوس كه توسط شخصي به نام مهران الدوله به ظفرالرعايا هديه داده شده بود و از اين رو گاه او را مهران و گاه طوسي خطاب مي كردند. شبي از براي ولادت تلخك خود جشني به پا كرد بس با شكوه و از براي باشكوه تر شدن بيشتر يكي از پادشاهان مشرق زمين به نام عصمت الدوله نيشابوري را كه مردي خوش مشرب و عياش بود را به كازرون خواند و او نيز اجابت نمود‏. ساعاتي از جشن نمي گذشت كه پادشاه اسماندريه (يكي از شهر هاي قديمي كه به علت حمله خزندگان نابود شد.) كه رواج الدولة دي جي نام داشت با تمسك به ضد پيچان خود از ماجرا با خبر گشت و في الفور خود را به كازرون رسانيد.

از خصايل نيكوي رواج الدوله آن بود كه هر گاه به ميهماني ولادت ياران مي رفت، تحفه اي نيكو با خود به سوغات مي برد و اين بار از براي طوسي تلخك وسيله اي بس كار آمد و متجددانه هديه آورد كه به منظور تراشيدن مو به كار مي رفت و دو لبه بسيار برنده داشت ( بنا به روايتي جالوت نبي پس از فائق آمدن بر طالوت‏، كارخانه اي بنا كرد به نام ژيلت و توليدي اين نوع تيغ را برپا كرد).

خلاصه، ياران همه دور هم جمع بودند و حوشحال و مسرور شهر فرنگ تماشا مي كردند و در اين هنگام ظفرالرعايا از روي كنجكاوي تيغ را بر پاي عصمت الدوله كشيد و ناغافل مقداري از موهاي مبارك پاي ايشان را برچيد و عصمت الدوله بسيار خروشان و عصباني گشت و از آبروي بر باد رفته خود ناليد و فحش هاي بس ركيك نثار ظفرالرعايا نمود و فرمان داد تا زماني كه تمامي حضار از مرحمت تراشيده شدن موي پا بهره مند نگردند، آن شب به صبح نيانجامد!

از خصايل عصمت الدوله آن بود كه كينه اي شديد داشت به طوري كه از فرط كينه دو كوهان شتر را از پشت به هم گره مي زناند! لذا به راي حضار كانديد اول انتخاب گرديد كه كسي نبود جز طوسي تلخك. تلخك بخت برگشته سعي در فرار داشت ولي دوستان بر سر وي ريختند و عصمت الدوله چنان موي پايش بزد كه گويي از مادر بي مو زاييده شده بود!

قرعه بعدي به نام رواج الدوله افتاد و او كه از سرنوشت تلخك بدبخت عبرت گرفته بود به دست خود پاچه مبارك را بالا زد و موي پايش را قرباني كينه عصمت الدوله سنگدل نمود.

و اما نفر آخر كه ظفرالرعايا بود و تا وضع را ديد پا به فرار گداشت و از شهر به بيرون زد و به مواليه            (Washangton DC) امروزي گريخت و دروازه شهر را بست و هر چه رواج الدوله او را نصيحت كرد كه بيا به خوبي و نيكي قائله را پايان ده، نپذيرفت. غافل از آنكه نميتوان از چنگ عدالت گريخت!

‏شاهان به ناچار تنه درختي را بدست گرفتند و چنان به دروازه شهر كوفيدند كه دروازه سوراخ گشت و ظفرالرعايا به ديوار آن طرف شهر چسبيد. وي با عصبانيت از شهر بيرون آمد و ياران او را مجال بازگشت به شهر خود را دادند. او در كازرون نيز به گوشه اي گريخت اما رواج الدوله با اورجامپ (over jump) معروف خود جستي زد و زير دوخمش بگرفت و طوسي تلخك هم دست و پايش بگرفت و پاي عريانش را در مقابل ديدگان خون گرفته عصمت الدوله گرفت و او چنان بر پاي ظفرالرعايا تيغ كشيد كه تو گويي نجار به چوب، رنده كشد! و چنان پوست پايش بكند كه خون جاري گشت و فرياد از نهاد ظفرالدوله بر آمد و فحش هاي بسيار به تلخك داد و او را تهديد به لواطي بس خشن نمود و طوسي تلخك كه تجربه اي ناگوار از اينگونه تهديدها داشت چون فنري برجست و از سقف آويزان گشت و او را پايين كشيدند و بعد ها ظفرالدوله چنان كرد كه وعده داده بود كه شرح آن نتوان گفت!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط حمیدرضا مروج | 
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
     روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب و بدادا و بى كمالات بود.


     يك روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند، دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند «كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه می خری ؟»


     ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا "هیت من" کچل يا چه مى دانم پينوكيو...


     وقتى ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.
بارى اى برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى نید فور اسپید زیر زمین ۲ و با دل و اسپايدر پرداخت.


     نيمه شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:


پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟
دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟
پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان LOL] پس همسايه ايم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت دی وی دی آنجا هست و من همه كس و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.
دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟
پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.
دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟
دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...
دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...
پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنيم...
دلربا: نه من تا به اکنون به هیچ پسری تماس بر قرار ننموده ام بنا بر این تو شماره تلفن من را بنویس!

بقیه ماجرا به صورت سانسور نشده با عنوان میشن انپاسیبل ۳ روی پرده های سینما قابل دسترس میباشد!

میشن اینپاسیبل

***************************************************

بر گرفته از در باب مضرات توضيح بى جان (ابوالفضل زرويي نصرآباد) با دخل و تصرف

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 19:47  توسط حمیدرضا مروج | 

همواره قبل از حرکت موارد زیر را رعایت کنید:

 

۱- بستن کمربند ایمنی کاریست بس بیهوده و بیخود به این دلایل

الف) مردم فکر میکنند شما خیلی سوسول و جان عزیز هستید

ب) Handling شکمتان را ۸۰ ٪ کاهش میدهد

ج) حس آپولو هوا کردن را در اکثر آدمیان ایجاد میکند

د) فرسودگی قفل کمربند

ه) از بین رفتن اتو لباس

و) باعث زنده ماندن شما در تصادف می شود و از آنجایی که بود و نبود شما کوچکترین تاثیری روی جوامع بشری ندارد و تنها اینکه وجودتان فقط باعث افزایش گازهای گلخانه ای در جو زمین میشود.

 

۲- بیخودی به آینه ور نرو وقتی قرار نیست ازش استفاده کنی ( این موضوع رو سرهنگی که برای گواهینامه ازم امتحان گرفته بود آویزه گوشم کرد) اصولا آینه در اتوموبیل فقط در موارد زیر کاربرد دارد:

الف - چشم چرانی راننده تاکسی ها (نکته: استفاده از آینه هایی با درجه تحدب بالا و طول زیاد به طوری که حتی سرنشینان عقب خودرو بغل را هم میتوان در آن دید در این نوع خودرو ها کاملا مشهود است!)

ب- چشم چرانی مسافر جلو تاکسی ها (باید از رانندگانی که دو نفر جلو سوار میکنند تشکر نمود!)

ج- چشم غره رفتن پدر ها به بچه هایی که عقب نشستن و وق می زنند!

د- در آمدن چشم در شب هنگامی که پشت سرتان یک راننده غیرتی! با عجله به سمت خانه خواهر و یا مادر و یا حتی همسر خود در حرکت است

ه- بررسی وضعیت خط چشم، خط لب، فر مژه، رژ گونه، تاب مو و همچنین تنظیم فاصله لبه بالایی روسری از پس کله.

 

3- تنظیم صندلی در یک حالت باید انجام شود و در یک حالت نباید انجام شود

الف- اگر می خواهید ماشین بابا را دودر نمایید و میدانید که در صورت اطلاع والد محترم، حفره های بدنتان با لوله پولیکا و بسته به نوع ماشین حتی لوله بخاری و چه بسا در حالات شدید تر با کانال کولر مورد تهدید قرار بگیرند لذا تنظیم صندلی کاریست بس احمقانه و دور از شئونات اسلامی

ب- اگر با اجازه پدرتان ماشین را از منزل خارج میکنید به قصد کرم ریختن و آزار و دولا کردن کمر بابا سعی کنید حداکثر تنظیمات مختلف را اعمال کنید از تنظیم صندلی و فرمان و ... گرفته تا حتی قایم کردن زاپاس ماشین.   

 

4-  توجه داشته باشید که اساسی ترین قسمت وسیله نقلیه شما بوق آن است. یعنی اگر خودرو شما چرخ نداشته باشه اما بوق رو باید داشته باشه. مزایای بوق به قدری زیاد است که نمیتوان همه آنها را در این زمان اندک ارائه کرد و آنرا در جلسات بعدی توضیح خواهیم داد. اما به هر حال قبل از حرکت از 4 الی 5 دقیقه به امتحان کردن بوق خودرو بپردازید و از صحت آن مطمئن شوید و در صورتی که خودرو شما در فضای بسته قرار دارد و یا بین ساعات  12 شب تا 6 صبح قصد عزیمت دارید مدت زمان را تا 10 دقیقه نیز افزایش دهید و محض احتیاط توی دلتان بگویید: آینه آینه هر چی بگین به خودتون!!

 

5- سعی کنید اهرم برف پاک کن را از جا در بیاورید زیرا این اهرم اکثرا هنگامی که میخواهید در خیابان ها خودی نشان بدهید و عالم و آدم را متوجه خود سازید مزاحم شما میشود و با به کار افتادن آن دقیقا امر ریدن را به جا آورده و سخره خاص و عام گشته اید!

 

6- اگر در خیابان شلوغ خودرو را پارک کرده اید و میخواهید طوری از پارک بیرون بیایید که همگان شما را تشویق کنند و به شما آفرین و به مادر محترمتان صد آفرین بگویند، خواباندن ترمز دستی را فراموش نکنید. در غیر این صورت این شمایید که باید به کسانی که بهتان میخندد آفرین بگویید!

 

7- قابل توجه بانوان محترم:   جون مادرتان قبل از استارت زدن، دنده را خلاص کنید!

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 3:9  توسط حمیدرضا مروج | 
start

۱) لبخند ميزنيم و صورت مسئله را كه تا كنون ۱۰۰۰ بار حل شده و همراه با راه حل روي كاغذي كه از قبل لاي كتاب قرار داده ايم با خطي خرچنگ غورباقه روي تخته مي نويسيم

۲) اگر از دانشجويان كسي سئوالي پرسيد

      ۱-۲) لبخند مي زنيم

      ۲-۲) با صدايي نا مفهوم و با لهجه غليظ كلماتي از خودمان در مي كنيم طوري كه كسي نفهمد چه مي گوييم

      ۳-۲) نام دانشجوي مورد نظر را در حافظه ثبت ميكنيم تا بعداٌ اين جسارت او را جبران كنيم!

۳) بدون توضيح اضافه شروع به حل مسئله مي كنيم

۴) تا زماني كه مثل خر توي گل گير نكرده ايم

      ۱-۴) جوابهايي كه فكر مي كنيم درست است به تخته منتقل ميكنيم

      ۲-۴) تا حد ممكن سعي ميكنيم دانشجويان نفهمند داريم به كاغذ مذكور در بند ۱ نگاه ميكنيم

      ۳-۴) سعي ميكنيم در زمان كپ زدن از روي ورقه صداهايي از خود خارج كنيم تا همه فكر كنند داريم توضيح مي دهيم

      ۴-۴) اگر كسي سئوالي پرسيد

            ۱-۴-۴) برو به بند ۲

۵) اگر طبق معمول به جواب نرسيديم و ديديم خيلي ضايع شده ايم و كم كم صداي خنده و طعنه دانشجويان بلند مي شود

      ۱-۵) خجالت را كنار گذاشته و كاغذ مذكور در بند ۱ را در ۲۰ سانتيمتري چشمان خود ميگيريم

      ۲-۵) اگر توانستيم چيزي از كاغذ در بياوريم

           ۱-۲-۵) آن را روي تخته مي نويسيم

           ۲-۲-۵) لبخند ميزنيم

           ۳-۲-۵) برو به بند ۷ 

      ۳-۵) اگر نه     *// در اين صورت تمام درها برويمان بسته شده و بايد تير آخر را رها كنيم //*

           ۱-۳-۵) برو به بند ۶

۶) از برهان خلف به روش قربانيوف استفاده ميكنيم

      ۱-۶) يك فرض بديهي در نظر ميگيريم به عنوان مثال اگر ۲=۳       *// مهم نيست فرض درست باشد چون در هر صورت فرض كرده ايم!! //*

      ۲-۶) اگر با فرض اشتباه هم نتوانستيم مسئله را حل كنيم

            ۱-۲-۶) با لبخند ميگوييم كه چون نتيجه ي فرض اشتباه حل نشدن مسئله است پس بنا به برهان خلف اثبات درست است و مسئله ثابت ميشود

      ۳-۶) اگر به طور كاملاٌ اتفاقي (run time error!) مسئله با فرض غلط حل شد   *// تيرمان به سنگ خورد//*

            ۲-۲-۶) آنگاه ميگوييم چون با فرض غلط مسئله حل شده پس حتماٌ با فرض درست هم حل ميشده پس مسئله ثابت ميشود

۷) اگر مسئله شامل شكل بود

      ۱-۷) چند خط تو در تو ميكشيم و چند بار با دست پاك ميكنيم خلاصه تا ميتوانيم كثافت كاري ميكنيم

      ۲-۷) اگر كسي سئوالي پرسيد

            ۱-۲-۷) لبخند ميزنيم

            ۲-۲-۷) اسمهاي عجيب و غريب از خودمان ميگوييم مثلاٌ هذلولوي گون ۸ پارچه محدب القاعده

            ۳-۲-۷) برو به بند ۳-۲

۸) حالا كه مسئله حل شده با غرور و افتخار از اينكه اين همه معلومات را خداي متعال يكجا به ما عطا كرده نگاه متكبرانه اي به دانشجويان مي اندازيم كه يعني ما اينيم داداش ! و لبخند ميزنيم

۹) از يكي از دانشجويان ( بهتر است شامل بند ۳-۲ باشد) مي خواهيم كه حالا كه درس را خوب ياد گرفته بيايد و مسئله ديگري حل كند

      ۱-۹) بهتر است حل مسئله توسط دانشجو را روي كاغذ يادداشت كنيم تا بعداٌ دوباره از آن استفاده كنيم!

۱۰) لبخند ميزنيم

 end

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:13  توسط حمیدرضا مروج | 
 

برنامه امشبمون در مورد شناختن يه آدمه ....خله!!!

موارد زير به شما كمك ميكنند تا بدونين چنين آدمي رو به راحتي تشخيص بدين ...

باور نمي كنين؟!!! بخونين حتماٌ قبول ميكنين كه حق با منه!!

۳۶ راه براي شناختن يك آدمه ... !!! :

 

۱-   اگر كسي هميشه دو تا دست به شكل قيف در آمده جلوي صورتش بالا پايين بره !

۲-   اگر كسي تنها مطلب وبلاگش يك عكس علامت سؤال باشه

۳-   اگر كسي سر كلاس تو دهنش آدامس نداشته باشه اما يك كاري كنه كه استاد بهش بگه آدامستو در بيار !!

۴-   اگر كسي در اعتراض به آدامستو در بيار استاد، قهر كنه و از كلاس بره بيرون !

۵-   اگر كسي از ايران با موبايل زنگ بزنه به كانادا با يك دختر زشت لاس بزنه!!

۶-   اگر كسي روز اولي كه labtop خريد، باتري شو بسوزونه !!

۷-   اگر كسي زيادي قربون صدقه اينو اون بره !!!

۸-   اگر كسي تو كف دختر باشه، اما وقتي دختر ميآرن خونه اش، بره تو حمام دست به خودش بزنه!!!

۹-   اگر كسي تو خونه باباش سيگار بكشه و ته سيگارشو بندازه تو دستشويي و سيفون هم نكشه !

۱۰- اگر كسي يك دفعه تمام پولهاي تو جيبشو به يك گداي قلابي (گدا نما !!) بده !

۱۱- اگر كسي براي انتخاب واحد ترم بهمن، ۱۵ فروردين بياد دانشگاه !!

۱۲- اگر كسي شورتشو تا زير گلوش بالا بكشه !!!

۱۳- اگر كسي از روي رودخونه رد بشه و براي اينكه دوستاش نتونن رد بشن، پل رو خراب كنه و خودش مجبور شه از تو آب برگرده !!!

۱۴- اگر كسي شب امتحان ميان ترم اسمبلي پا بشه بره شمال !

۱۵- اگر كسي يك ليوان ويسكي بخوره بعد بره دانشگاه سر كلاس و اصرار داشته باشه كه همون روز به همه سلام كنه !

۱۶- اگر كسي بره دوبي و از خونه بيرون نياد !!

۱۷- اگر كسي تو موبايلش اونقدر برنامه بريزه كه ديگه روشن نشه !!

۱۸- اگر كسي گرسنه باشه و بره خونه كسي كه ميدونه هيچي واسه خوردن بهش نميده !!!!! حتي چاي!!   

۱۹- اگر كسي هر دفعه ميره آرايشگاه، ريده بشه به موهاش !!

۲۰- اگر كسي هر بار ميخوابه با بانگ نماز! نماز! از خواب بيدار شه !!!!

۲۱- اگر كسي هر دفعه ميره شهر بازي از ترس برينه تو خودش !!!

۲۲- اگر كسي دوست دختر فابريك داشته باشه، اما فقط باهاش كافي شاپ بره !

۲۳- اگر كسي بگه احمدي نژاد آدم خوبيه !!

۲۴- اگر كسي تو فرودگاه دوبي اونقدر تابلو بازي در بياره تا مأمور فرودگاه در ملاء عام ترتيبشو بده !!

۲۵- اگر كسي ۵ مليون پول وديعه سربازيشو بريزه تو حساب همون دوستش كه چيزي واسه خوردن بهش نميده !! 

۲۶- اگر كسي به زن صاحب خونش بگه جنده !!!

۲۷- اگر كسي ماشينشو بده به يكي از دوستاش كه اول اسمش اميرحسينه !!

۲۸- اگر كسي دوبي دانشگاه امريكايي ثبت نام كنه ولي بياد مشهد دانشگاه امام رضا درس بخونه !!

۲۹- اگر كسي شب جمعه دوست بد مست شو پياده برسونه خونه !!!

۳۰- اگر كسي با ميل بزنه تو سر بابا بزرگش!!

۳۱- اگر كسي بخاطر يه دختر كه تا حالا نديده پاشه بره طرقبه !!!!

۳۲- اگر كسي از فاصله ۵ قدمي از باسن نگهبان دانشگاه عكس بگيره !!!

۳۳- اگر كسي ۲۰۰۰ تومن به زور از يكي از دوستاش بگيره و همون موقع ۲۵۰۰ تومن واسش مرغ سوخاري بخره !!!

۳۴- اگر كسي از سگ بسته شده بترسه و فرار كنه !!!

۳۵- اگر كسي عشق اردوي مختلط داشته باشه، اما وقتي ميره با ۱۰۰ متر فاصله از گروه راه بره !!

۳۶- اگر كسي پروازش بره فرودگاه امام خميني و انتظار داشته باشه كسي بره دنبالش !!!

آيا شما ؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:46  توسط حمیدرضا مروج | 
 
(http://www.millan.net/anims/giffar/giffar2/gdance2.gif);